چشمانم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه اشك بريزند..
دستهايم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه از سردي نا توان باشند....
پاهايم چرا بايد اين همه خسته و نا توان باشند....
چهره ام چرا بايد اين همه پريشان و غم زده باشد....
قلبم چرا بايد شكسته و پر از شور و التهاب باشد....
دلم چه گناهي كرده است كه بايد در قفس دلي ديگر اسير باشد....
احساسات پاك من چه گناهي كرده اند كه بايد بازیچه قرار گیرند....
زندگي ام چرا بايد اين همه پر از اضطراب و ترس و نا اميدي باشد.....
من چرا بايد در اين راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگيرم و راهي براي بازگشت نداشته باشم...
گناه من چه بوده است اي خدا؟…
چرا بايد تاوان اين همه سختي و غم و غصه را بدهم؟
![]()
پ.ن:
اشک من ديگر نمي خشکد بروي ديده محزون من
مرغک روحم نمي گيرد پر از روي دل ليلاي من
لحظه اي قلبم نمي ماند ز درد و آه و اندوه و ستم
آتش عشقم نمي کاهد در اين تاريکي بي چون من

About Me
Archive
link me
DESIGN BY